بعداز یک دوره سخت، شروع یک دوره سخت دیگه...
دوستان عزیزم سلام
از همه کسانی که به من محبت داشتند و تو این مدتی که کم پیدا بودم به من سر زدندد و برام پیغام نوشتند سپاسگزارم.
راستش بچه ها من در یک عملیات خیلی خیلی اتفاقی و سریع تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و راستش الان دانشجو هستم و اصولا دلیل نبودنم هم درس خوندن بود.....
البته این به این معنی هست که ممکنه بیشتر بیام و این جا بنویسم، چون تو ایران فقط دانشگاه آمدن خیلی سخته، بقیه اش می گذره به امید خدا.... 
زندگی خیلی بالا و پایین داره، طبع آدم هم همین طوره، اما به همه دوستانی که داستان عشق من رو دنبال می کنند مختصرا می گم که هنوز من و آقای همسر داریم در کنار هم زندگی می کنیم و اگرچه گاهی دل من خیلی می گیره، اما کلا اوضاع از اوایل ازدواج خیلی بهتره. حالا نمی دونم صبر من هم با سنم زیاد شده یا این که در کل خدا رو شکر از تلاطم های اولیه زندگی زناشویی فعلا جون سالم به در بردیم....
به زودی دوباره آپ می کنم.
خدانگهدار
خدایا........... خودت بهم کمک کن!
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین، هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
امشب از اون شبهاست که من دوباره د یونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
از این همه در به دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمی رسه خدای آسمون من
دلم می خواهد...
دلم می خواهد دوباره عاشق شوم و قلبم دوباره برای عشقی بریزد!
اما این بار هرگز از احساسم با او سخن نخواهم گفت... این بار هرگز نخواهم گفت که بی او نمی توانم زندگی کنم. هیچ گاه اعتراف نخواهم کرد که شب ها که خواب است، در فکر من بیدار نشسته است. هیچ وقت نخواهم گفت که هر چه بشود، با اویم... دلم برای هیاهوی عاشقی و دویدن های سر قرار تنگ شده است. برای هدیه های گاه و بیگاه، نامه های عاشقانه، پیام های سرشار از محبت و امید و انگیزه هایی که از وجودم فوران می کردند...
مرا چه شده است؟ چرا غمگینم؟ چرا نایی برای تلاش کردن در من نمانده است؟ این حق من نبود...
دلم می خواهد دوباره به دانشگاه بروم و دانشجویی باشم با همان سن و سال و شور و حال!
اما این بار دیگر هرگز به خاطر دیگری، از لحظات خوشم کم نخواهم کرد و هیچ گاه به جز خودم به شخص دیگری فکر نخواهم کرد. فقط خودم... دلم برای کلاس های عمومی و تخصصی و حل تمرین و امتحان تنگ شده...
دوست داشتم باز به دوران مدرسه باز می گشتم!
اما این بار به جای حرص خوردن های الکی سر درس صبح ها می رفتم با دوستانم بازی می کردم و موسیقی و خطاطی را ادامه می دادم و به خاطر درس همه چیز را تعطیل نمی کردم. دلم برای وسطی بازی کردن و اردو رفتن خیلی تنگ شده....
دلم می خواهد دوباره کودک باشم و برای این که موهای عروسکم بلند نمی شود غصه بخورم... برای این که او بزرگ نمی شود نگران باشم و همیشه برایش سهم شکلات و شیرینی در نظر بگیرم. دلم برای اسباب بازی هایم تنگ شده، برای اجاق گاز قرمزم، ماهیتابه زرد و قابلمه نارنجی....
اگه این بار کودک بشوم دیگر هرگز آرزو نخواهم کرد که خانوم بشوم، هیچ وقت دلم کفش زنانه نمی خواهد، دلم نمی خواهد به جای اسباب بازی با وسایل واقعی آشپزی کنم، دلم نمی خواهد بدون مامان خرید بروم و اصلا دلم نمی خواهد که بزرگ بشوم...
دریغ و صدحیف که تمامی این ها رویاهایی بیش نیستند... واقعیت تلخ تر از آن است که با چند لحظه خیال پردازی بتوان آن را فراموش کرد.
به این نتیجه رسیدم که ....
نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که حس کنید ریتم زندگیتون با محیط و اطرافیانتون هم خوانی ندارد یا نه. اما حتما اکثر شما با این موضوع موافق هستید که وقتی انسان احساس می کنه که با عده زیادی مشکل داره، قریب به یقین مشکل اصلی از خودشه!
این دقیقا جایی است که من در راستای تغییر دادن خودم بهش رسیدم. البته به طور گلایه آمیز قبلا یک پست در این مورد نوشته بودم...به هر حال یک مشکلی در خودم می بینم که منجر به این شده که در درون خودم با بیشتر دور و بری هام مشکل داشته باشم.... البته این مشکل فقط در حد تحلیل شخصی و نهایتا مشورت کردن با آقای همسره و خدایی نکرده نمود بیرونی مثل قهر و پرخاش و قیافه گرفتن و این ها نداره، چون اصلا به گروه خونی من این نوع رفتارها نمی خوره....
می دونین چی شده؟ من چند تا خصوصیت رفتاری دارم که حس می کنم بیشتر از این که این اخلاق باعث بشه به خودم سودی برسه، به نفع دیگرانه و بعضا گاهی منجر به این می شه که کسانی که خیلی دوستشون دارم و اون ها هم من رو خیلی دوست دارند، از این خلق و خوی من سوء استفاده بکنند...
1- من خیلی پوستم کلفت هست و تقریبا تا کسی رسما بهم توهین نکنه به من بر نمی خوره و زیاد اهل رنجیدن نیستم.
2- اگر از رفتار کسی ناراحت بشم، به هیچ وجه اهل به روی طرف آوردن یا آبروی طرف رو بردن و نشستن به این و اون گفتن نیستم و در وهله اول به خودم نمی گیرم. سعی می کنم به طرف فرصت بدم ببینم واقعا عمدی بوده یا قضیه عمیق هست یا نه!
3- دوست دارم اطرافیانم از شرایطشون راضی باشند. این منجر به این می شه که هر کاری که از دستم بر میاد براشون انجام می دم. دقت کنید! من چون دور و بری هام رو دوست دارم، دلم می خواد که رضایتمندی اون ها رو ببینم، این با این قضیه که من کارهای غیرعقلایی انجام بدم تا دیگران از من راضی باشند، فرق می کنه....
4- حتی وقتی 1000 بار نقشه می کشم که یک حالی از یک نفر بگیرم، در موضع عمل نمی تونم و دلم می سوزه و حرفم رو می خورم یا اون رفتاری که قرار بوده انجام بدم رو انجام نمی دم.... در حالت عادی که هیچی دیگه.... به خصوص در مورد کسانی که از من بزرگ تر هستند!!! ( که تقریبا می شه همه)
5- زیاد اهل گفتن بدی های زندگی نیستم. یعنی مثلا تا با آقای همسر بحثم بشه، فوری مامان و دوست و خواهر و همکار و ... از این موضوع با خبر نمی شن!!!
حالا می دونین چی شده؟ هیچی دیگه! اگه نخوام از عبارت "سوء استفاده" استفاده بکنم، مؤدبانه اش این می شه که دیگران در برابر من خیلی با سهل انگاری و بی توجهی و بدون ملاحظه رفتار می کنند که این موضوع داره من رو خیلی خیلی کلافه می کنه و هر چه قدر هم که سعی می کنم اهمیتی ندم و کار خودم رو بکنم، در مورد بعضی از افراد موفق نمی شم! متاسفانه این بعضی از افراد نزدیک ترین ها به من هستند...
توقع آدم های دور و بر من روز به روز بیشتر و بیشتر می شه! حتی همسرم! حتی مامان گلم! همه دیگه واسه من ناز می کنند و یه جورایی حس می کنم که در استثمار قرار گرفتم و در نهایت هم توقعات روز به روز بیشتر و بیشتر می شه و نارضایتی هم سر به فلک می کشه! بابا به کی بگم؟ من هم دلم می خواد یه موقع هایی واسه دل خودم زندگی کنم! بدون این که بعدش لازم باشه به کسی حساب پس بدم!!!!
خلاصه دردسرتون ندم، تازگی ها به این نتیجه رسیدم که "زیادی خوب بودن هم اصلا خوب نیست".
یکی به من کمک کنه یه ذره بد بشم!
از این جا شاکی ام تا بینهایت
امروز از اون روزهاست که از دست همه و بیشتر از همه از دست خودم شاکی هستم...
بابا من هم آدمم دیگه، مثل همه آدم ها دلخور می شم، دلم می شکنه، ممکنه عصبانی بشم، ناراحت بشم، مشکل جسمی داشته باشم یا از رفتار یکی خوشم نیاد...
اما این قدر که من همیشه به قول داییم مأمور صلح بودم و هی گذشت کردم و هی گفتم این که ارزش نداره و اونم که می گذره و این یکی هم که خودش شعورش کم بود دلیلی نداره من هم مثل اون بشم و .... انگار دیگه همه به خودشون اجازه می دن از این حسن اخلاق آدم به نفع خودشون سوء استفاده بکنند... 
بابا مردم این قدر تریش قبایشان بلنده که حالشون رو می پرسی بهشون بر می خوره. بعد چرا اصولا بیشتر از سالی ١ بار به من بر نمی خوره؟ پوست کلفتی هم حدی داره به خدا! من اصلا نمی تونم درک کنم چرا ماها این طوری شدیم؟
به جای این که یک نفر رو به خاطر خودش دوستش داشته باشیم و دلمون براش تنگ بشه بدون این که فکر کنیم شام چی درست کرده یا چه لباس خاصی باید بپوشیم که بد نباشه و .... همه اش داریم فکر می کنیم جلوی مردم چه جوری باشیم؟ به نظر من که آدم خودش باشه خیلی بهتره، اگه هم کسی از این موضوع ناراحت می شه، اصلا با آدم معاشرت نکنه هر دو طرف راحت تر هستند.... اشتباه نشه ها! من به هیچ وجه منظورم مبارزه با تجملات و تشریفات نیست ها! بنده خودم طرفدار شیک زندگی کردن هستم اساسی. اما به نظرم هر چیزی اگه به جا باشه، می تونه خیلی مثبت باشه! وگرنه ویتامین سی رو هم که زیاد از حد مصرف کنی، می زنه بدنت رو ناکار می کنه بالاخره....
گوشم پر شده از حرف! از کامنت هایی که اگه در بهترین حالت ١٠% از سر خیرخواهی و نیت خیر باشه، مطمئناً ٩٠% بقیه اش از سر حرف مفته! مگه ما واسه دیگران زندگی می کنیم؟ مگه ما وظیفه داریم همه را راضی نگه داریم؟
از گوشه و کنایه متنفرم! از این که آدم در مواردی که بهش مربوط نیست هی حرف بزنه و در حالی که اصلا ازش نظر نخواستن دایم نظر بده! ریز و درشت.... از لباس و پوشاک بگیر برو تا محل کارت و نحوه برخوردت و چینش میز و صندلی خونه ات و منطقه ای که زندگی می کنی و ..... 
من اعتقاد دارم مثلا اگه کسی یه لباس تازه خریده و اون رو توی یک مهمانی پوشیده، حتما به نظر خودش برازنده و زیبا اومده که هم پول داده اون رو خریده هم پوشیده. این طور نیست؟ حالا چرا من باید خودم رو سبک کنم اولین ثانیه ای که چشمم بهش میفته، بگم " فکر نمی کنی هنوز واسه این نوع لباس پوشیدن وزنت زیاده؟"
ضایع نیست تو رو خدا؟
حالا جالبش این جاست که من تمام موارد از این قبیل رو به قول معروف زیرسبیلی رد می کنم و سعی می کنم ذهن و روانم رو به سمت مسائل بهتر و مهم تر سوق بدم و در خودم تغییرات مثبت ایجاد کنم و .... به تازگی که موارد از این دست خیلی بیشتر از قبل و توسط افراد متفاوتی برام پیش میاد و هر چه هم که سعی می کنم در کمال nice بودن به طرف بفهمونم که من از این نوع ادبیات خوشم نمیاد، اطرافیان حد و مرزی برای نظر دادن برای خودشون قائل نیستند و خودشون رو کامل می زنن به نفهمی، تصمیم گرفتم که خیلی راحت از این قضیه گله کنم. کم و بیش با آرامی و در موقعیت مناسب در یک بحث عادی گفتم: " من سعی می کنم طوری که دوست ندارم کسی با من صحبت بکنه، با کسی صحبت نکنم. به همین خاطر معمولا تلاشم اینه که انرژی منفی به دیگران ندم و اگه هم چیزی به نظرم پسندیده نمیاد، خصوصیات مثبت دیگه ای رو برجسته کنم...."
اما باز هم فایده ای نداشت و انگار این که من هیچی نمی گم شده برام وظیفه! حرف و حدیث های خاله زنکی بسیاری راه افتاد که من اصلا انتقاد پذیر نیستم و در برابر حرف دیگران جبهه دارم و ... در ضمن نمی تونم نظر دیگران رو بشنوم که این هم یک نوع عیب بزرگیه که در من وجود داره و همه هم حتی اگه لحنشون درست نیست با حسن نیت نظرشون رو می کوبن توی سر من!
من هم که دیدم این قدر اطرافیان من با فرهنگ و کمالات و دارای حسن نیت و ... هستند فرصت را غنیمت دونستم و عین خودشون نظراتم رو ابراز کردم....
حالا می دونین چی شده؟ جماعتی دلخورن که چرا من باهاشون بد صحبت کردم... تو رو خدا پر رویی نیست؟ 
به خدا خسته ام. زندگی های ما این قدر پره از دغدغه و من اون قدر برنامه های دیگه توی سرم هست که وقت نمی کنم واسه مدیریت کردن این جور مسائل بخوام خودکشی کنم. تصمیم گرفتم خیلی راحت با هر کسی مدل خودش رفتار کنم. قطعا اولش اوضاع بدتر می شه، چون که اصلا از من توقع ندارن. اما به نظرم در دراز مدت برای خودم بهتر می شه...
از این به بعد هر کسی نظر داد، بلافاصله نظر من رو هم می شنوه. اگه کسی برای تولدم زنگ زد، زنگ می زنم. کادو خرید، می خرم. اگه نکرد، من هم به روی خودم نمیارم. تا حالا خیلی دیگه کلاس گذاشتم و صرف نظر از این که دیگران برای من چه می کنند، محبتم رو ابراز کردم و در مقابل هیچ توقعی نداشتم. اما انگار که واسه بعضی ها اشتباها این طوری جا افتاده که بنده بهشون بدهکار هستم و سعی می کنم بدهی های خودم رو صاف کنم.....
فقط برام دعا کنین بتونم. آخه سختمه بد صحبت کنم یا این که جلوی خودم رو بگیرم واسه بعضی ها کادو نخرم یا بهشون زنگ نزنم و ... . آخه من اصلا تو این باغات نیستم. تازه یکی از دوستام می گه همین که بعد از این همه مدت تازه یه کم صدات دراومده هم از شوتی خودته. وگرنه اگه شوت نبودی زودتر از این حرف ها رفتارت عوض می شد...
چه می دونم وا...! این هم از اعصاب خردی ما..... می دونم همه اش تقصیر خودمه 
پاسخ به بعضی از دوستانم (چی شد که وبلاگ دار شدم؟)
یک سلام از یک پگاهی که خیلی سرش شلوغه! دیشب تو تقویمم نوشتم:" هر کاری می کنم که لااقل به بیشتر برنامه ریزی هایم برسم نمی شه! اشکال کجاست؟"
یا زیاد برنامه می ریزم یا کند کار می کنم یا توقعم بیخودی زیاده! شاید هم هر ٣! شاید هم هیچ کدوم! یه دلیلش هم می تونه درس خوندن آقای همسر باشه که دیگه من مجبورم کارهای مردونه رو هم خودم انجام بدم. مثل تنظیم باد لاستیک های ماشین!
باور کنید هر روز برای خودم یک چک لیست درست می کنم و سعی می کنم که لااقل به ٨٠% چیزهایی که نوشتم برسم. اما گاهی فقط ۶٠% اون ها محقق می شه! راستی این هم یکی از تغییراتیه که من در خودم ایجاد کردم ها! اولا سعی می کنم کارهای خودم رو خودم به تنهایی و بدون تکیه کردن به همسر و مامان و همکار و ... انجام بدم، دوما واسه خودم برنامه ریزی دارم!!! بزنین برام به تخته که زودی خسته ام نشه ....
اما به هر حال اشکالی نداره! وقتی انسان سلامت باشه، می تونه با تمام این مسائل مقطعی کنار بیاد...
راستش تازگی ها چند تایی نظر دریافت کردم و تعداد زیادی هم ای-میل از دوستان گلی که وقت می گذارند و نوشته های من رو می خونن. امروز اومدم به جای این که تک تک به دوستانم جواب بدم، اصل داستان رو این جا تعریف کنم. باز هم اگه سوالی بود، در خدمتیم...
اول از این بگم که من عاشق نوشتن بودم و هستم! اصلا نوشتن خیلی برام راحت تر از بقیه کارهاست. یادمه اون قدیما هم که کوچولو بودم هر موقع از دست مامان و بابام ناراحت می شدم بلافاصله یک نامه براشون می نوشتم. یا حتی اگه یه آرزویی تو بچگی خودم داشتم همیشه از توی نوشته هام لو می رفت و برآورده می شد، مثل داشتن آتاری...
یادش به خیر!
اصلا سر همین نوشتن شد که مامان جونم کم کم به حضور آقای همسر در زندگی نازنین دخترش پی برد و ....
و از همین نوشتن بود که عشق من و آقای همسر آغاز شد...
من و آقای همسر مدت ها برای هم نامه می نوشتیم و بدین ترتیب لحظه لحظه های عشقمون رو ثبت می کردیم و من همیشه توی رویاهای خودم می دیدم که ما زن و شوهر شدیم، اما من باز هم براش از عشق و دوست داشتنم می نویسم یا این که اگه با هم دعوامون بشه یا من از دستش ناراحت بشم باز هم براش می نویسم. 
نوشتن خیلی خوب بود و البته هست، چون آدم یک طرفه حرف می زنه و اگه دلش بخواد فرصت داره که حرف هاش رو مرور کنه، اون یکی طرف هم اولش فقط خواننده یا بهتر بگم شنونده حرفته، بعدش هم اون فقط حرف می زنه و تو گوش می کنی! تازه این فقط مربوط به بحث نیست، حتی در مورد ابراز احساسات یا نظر یا مشورت هم همین طوره! اگه بخوای یک چنین سیستمی رو تو حرف زدن شفاهی و رو در رو پیاده کنی، اگه بحث شدید تر نشه، مطمئنا حد اقل 2 سال زمان می خواد که هر دو طرف این تکنیک رو تمرین و به درستی اجرا کنین!
بگذریم.
ای-میل فرستادن و نامه نوشتن و فرستادن کارت تبریک و سالگرد و ثبت ثانیه های عاشقی برای من به یک اعتیاد تبدیل شده بود. من از تمام روزهایی که اتفاقات اساسی تو رابطه مون افتاده نوشته دارم! از اولین تماس، اولین دوست دارم، اولین باری که قلبم ریخته، اولین باری که با هم دست دادیم، اولین بویی که ازش حس کردم و یادم موند و ... . شاید به خاطر همینه که احساساتم این قدر زنده هستند که هنوز هم می تونم به این راحتی در موردشون بنویسم...
اما بچه ها متاسفانه آقای همسر از خوندن نوشته های من خسته شد،کم کم دیگه نوشته های من بی جواب می موندن. فکر می کردم می خونه و وقت نمی کنه جواب بده، اما بعد از یه مدت فهمیدم که دیگه حتی چیزهایی که من می نویسم رو باز نمی کنه!!! مدت ها سر این موضوع با هم کلنجار رفتیم! من خیلی سعی کردم براش توضیح بدم که من چه قدر نوشتن رو دوست دارم و حالا که می تونم قشنگ ترین احساساتم رو با زیباترین جمله ها به تو تقدیم کنم، دوست دارم که تو هم اون ها رو بخونی! اما همسری خیال می کرد که خوندن نوشته های من و جواب دادن به اون ها براش به شکل یک وظیفه سخت و دست و پاگیر دراومده و اعتقاد داشت که اون موقع ها که پیش هم نبودیم، نوشتن وسیله خوبی بوده، اما الان که همدیگه رو تند تند می بینیم و می تونیم با تلفن حرف بزنیم و ..... دیگه مسخره و بیخود شده!
اما من باز هم کم و بیش براش می نوشتم تا این که یه روز وسط جر و بحث های همیشگی بهم گفت که دیگه حوصله خوندن مزخرفاتی که من می نویسم رو نداره و من هم اون قدر دلم شکست که دیگه براش ننوشتم! 
بعدها توی خونه خودمون توی دفترچه خاطراتم به عادت قبل از ازدواج می نوشتم! از خوشی و ناراحتی و عشق و مشکل و ... با این که می دونست من می نویسم هیچ وقت براش مهم نبود بدونه من چی می نویسم! من هم یک روز که تصمیم گرفتم در این مورد دیگه ناراحتی به دلم راه ندم، یک عالمه از چیزهایی که منحصرا برای آقای همسر نوشته بودم و تحویل نگرفته بود رو پاره کردم....
حتی بعد از این همه مدت هنوز هم نفهمیده که خوندن نوشته های من در اصل یک راه نفوذ به افکار و احساسات منه و می تونه خیلی بهش کمک کنه! بچه ام در این زمینه ها یه کمی خنگه دیگه! چی کارش کنم؟
نازی!
یک مدت زمانی طول کشید تا من تونستم بعد فلسفی قضیه رو برای خودم حل کنم، توی اون مقطع چنین برخوردی برای من سنگین بود. شاید به نظر خیلی ها احمقانه بیاد یا این که موضوع مهمی نباشه، اما من با اون نوشته ها زندگی کرده بودم! به هر حال دندون این داستان رو برای همیشه کندم و انداختم دور! و سعی کردم که دیگه از آقای همسر توقعی در این زمینه نداشته باشم! واقعا هم موفق شدم. من می نوشتم که همسری خوشحال بشه، وقتی مایه آزارش می شد، خب من که دیگه نمی تونستم زورش کنم....
بعد من تصمیم گرفتم تو وبلاگم بنویسم، اون موقع همسر از من قول خواست که مسائل تلخ زندگی رو ننویسم، چون که معتقده من با نوشتن بدی ها رو ثبت می کنم! اما من هرگز این قول رو ندادم، چون که اعتقاد دارم کسی که مثل من می نویسه، یعنی از راه نوشتن امرار معاش نمی کنه، کم ترین خصوصیتی که باید به نوشته های غیر حرفه ای خودش بده، صداقته! من برای دل خودم می نویسم! پس چرا برای خودم دروغ بنویسم؟
و اما این که الان وبلاگ من رو می خونه یا نه! راستش اصلا نمی دونم و ذهنم رو درگیر این موضوع نمی کنم! چون واقعا هیچ توقعی ازش نداشتم و ندارم! اوایل سر می زد، گهگاه قصه مون رو می خوند، اما کلا این طوری نیست که دائم بیاد و سر بزنه و خیلی به این فکر کنه که من چی می نویسم. من هم این طوری راحت ترم. چون که دیگه ملاحظه ای در نوشتن نمی کنم. هر چی دلم می خواد رک و راست می نویسم....
فکر می کنم این طوری همسر هم راحت تره! چه کنیم دیگه! این هم یه جور راه حله! بالاخره هر مشکلی به یه نحوی حل می شه و هر ناپایداری ای یه روز به تعادل می رسه و پایدار می شه... مگه نه؟
خب دیگه! فکر کنم سرتون درد گرفت! امیدوارم به سوالاتی که تو ذهن بعضی از دوستان ایجاد شده بود جواب داده باشم! در مورد آقای همسر فکر بد نکنیدااا!!! حالا این جا تفاهم نداشتیم دیگه.....
می نویسم از تو که دوباره بهترینم شدی....
عزیزم بدجوری سرت شلوغه. خیلی دغدغه داری... من هر روز سعی می کنم بهت کمک کنم. من تنهایی همه مسئولیت های خونه را انجام می دم. هر شب که می خوابم از خستگی نمی فهمم کی خوابم می بره و تو بیداری و مشغول درس خوندنی... من گله ای ندارم، یادت میاد یه وقتایی آرزوی همین روزها رو داشتیم؟ این که تو ادامه تحصیل بدی، بعدش با هم عروسی کنیم؟ این که بتونیم روز ها و شب ها در کنار همدیگه باشیم بدون این که دلمون شور چیزی رو بزنه؟ حالا من و تو بزرگ شدیم و خدا رو شکر به بیشتر آرزوهامون رسیدیم. وقتی با هم حرف می زنیم می فهمم که آرزوهامون هم اندازه خودمون بزرگ شدند! هر وقت که به خودت یا کمکت احتیاج دارم، نیاز رو در خودم سر کوب می کنم که نکنه شاید وقتت رو بگیرم و از کارت بمونی...
می دونم تو هم صبح تا شب تلاش می کنی تا من احساس آرامش کنم، هر چی دوست دارم بخرم! بتونم درس بخونم! چیزهای جدید یاد بگیرم و تو کارم پیشرفت کنم...!
اما می خوام بدونی که تو این گیر و دار زندگی، هر چه قدر هم که برای خودم سرگرمی درست می کنم و سرم رو اونقدر شلوغ می کنم که شب ها بیهوش می شم، باز هم دلم برات تنگ می شه! دلم واسه گردش رفتن دوتایی، پیاده روی، قدم زدن زیر بارون، اتوبان گردی آخر شب و همه این خل بازی هایی که با هم در میاوردیم تنگ شده! واسه اون موقع هایی که دوتایی می شینیم تو ماشین و هی نخودچی این و اون رو می خوریم، واسه این که از تفکرات شخصی ام برات بگم و تو من رو بزنی تو دیوار، واسه این که پیشت گریه کنم و تو من رو دعوا کنی و .... دلم تنگ شده! از صمیم قلبم برات آرزو می کنم که از این مرحله هم با موفقیت رد بشی، می دونم که روزهای خوبی در انتظارمونه! به قول شاعر: " بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم"
شاید حتی وقت نکنی به وبلاگ من سر بزنی و ببینی که تو این مدت چه چیزهایی نوشتم، اما اشکال نداره! من برای دل خودم می نویسم...
سال نو زندگی نو
سلام به همه دوستان گل!
سال نو بر همگی مبارک باشه! امیدوارم که حسابی بهتون خوش گذشته باشه و حال کرده باشید. هر چند می دونم که گاهی رسم و رسومات و دید و بازدیدهای مکرر هم خسته کننده می شه، به خصوص برای خانم هایی که بیرون از منزل هم کار می کنند که دیگه مدیریت کردن رفت و آمد و چی بخر و چی بپوش خودشون و همسرشون و احیانا نی نی شون یه طرف؛ این که اصلا وقت نمی کنن یه روز راحت استراحت کنن و هیچ کس رو نبینن هم یه طرف!
ما به امید خدا سال نسبتا آرومی رو شروع کردیم، یه مسافرت کوچولو با مامان و بابای آقای همسر رفتیم که خوب بود. البته ما بیشتر هدفمون این بود که به مامان و بابا خوش بگذره، اما خوب خودمون هم حال کردیم و از چیزی که انتظارش رو داشتیم بیشتر بهمون خوش گذشت. ما رفته بودیم کاشان! شهر جالبیه! من هیچ وقت نرفته بودم.
من و آقای همسر هم به ظاهر کم کم داریم راه و رسم زندگی مشترک رو یاد می گیریم. حالا نمی دونم آرامشی که برپا شده آرامش قبل از طوفانه یا آرامش بعد از سونامی زندگی و عشق ما! به هر حال همون طوری که قبلا مختصرا توضیح داده بودم، من کلا خودم رو تغییر دادم. بعضی از این تغییرات به نفع آقای همسر شده، بعضی هاش هم به ضررش. اما همه اش به نفع خودمه 
راستش الان به فکرم رسید الان که از آخرین فصل قصه عشق من حدود 2 سال می گذره، داستان رو ادامه بدم. نظرتون چیه؟ یعنی با همون سبک و سیاق نگارش داستان، ادامه اش رو هم بنویسم... خدا رو چه دیدید؟ شاید یه روزی چاپ بشه...
و دلم می خواد از افکار و نحوه تغییرم تو زندگی براتون بگم. بیشتر واسه اونهایی که دلشون از عشق شکسته، بعد از ازدواج همه تفکراتشون بر عکس محقق شده و از ته دل خیال می کنن که اشتباه کردن و طرفشون اونی نیست که باید باشه... چون که من هم دقیقا به همین جا رسیده بودم.... 
بگذریم. امیدوارم در پایان سال 89 همه ما این قدر از خودمون راضی باشیم که بتونیم ادعا کنیم یه چیزی به آدمی که امسال رو شروع کرد، اضافه کردیم....
تو یه کتاب مهارت های زندگی، یکی از شعارهای اصلی این بود: " خود را به خودبهسازی دایم متعهد کن"
دلم برای وبلاگم تنگ شده بود
امان از شلوغی های زندگی... راستش این چند وقته این قدر درگیری های جور و واجور برامون پیش اومد که اصلا وقت نکرده بودم ای-میل های غیرکاری رو نگاه کنم. چه برسه به این که بیام و بشینم و توی این دفترچه یادداشت قدیمی مطلب بنویسم. راستش از این که می بینم همچنان وبلاگم بیننده داره خیلی خوشحالم.
مهم ترین اتفاقی که بعد از اسباب کشی برامون افتاد بیماری های پی در پی پدرم بود که خیلی ما رو درگیر کرد و البته آقای همسر هم خیلی کمک کرد. ولی خدا رو شکر الان همه چیز رو به راهه.
اوضاع زندگی مشترک ما خیلی آرومه. من تو این مدتی که پیدام نبود، با این که سرم خیلی شلوغ بود، اما برای خودم کلی وقت گذاشتم. گاهی شب ها اونقدر فکر می کردم که مغزم درد می گرفت. از آقای همسر هم خواسته بودم زیاد کاری به کارم نداشته باشه، خلاصه تو خلوت تنهایی خودم کلی به نتایج خوب و جالب انگیزناکی رسیدم که نتیجه اش این شده که ٢-٣ ماهی می شه به یه آدم دیگه تبدیل شدم. حالا کم کم براتون می گم که چه تغییرات اساسی ای در خودم ایجاد کردم...
فقط تا این اندازه بدونین که به این نتیجه رسیدم که هیچ گاه و هرگز برای به دست آوردن چیزایی که از دست دادی دیر نیست. به این نتیجه رسیدم که اگه الان رو در نیابیم، ۵ سال دیگه حسرت همین روزها رو هم خواهیم خورد.
تازه یاد گرفتم که اول از همه خودم رو آسون ببخشم و دیگه سرزنش نکنم....
خلاصه از این جور حساب و کتاب های شخصی دیگه 
بگذریم... پیشاپیش عید نوروز رو به همه دوستان گلم تبریک می گم. ما هنوز نمی دونیم که توی عید چه برنامه ای داریم... من به آقای همسر پیشنهاد دادم که چند روزی رو با مامان و باباش بگذرونیم که البته این پیشنهاد با استقبال بی نظیری مواجه شد. اما هنوز تاریخ و جاش معلوم نیست 
امیدوارم سال جدید برای همه شما سالی پر از سلامتی و شادکامی باشه. الهی که غم نبینین، مریض نشین، کار و بارتون عالی باشه و حسابی بهتون خوش بگذره!!!
فرصت خوبیه برای نو شدن، می شه ١٠٠٠ تا تغییر مثبت رو برنامه ریزی کرد و بهش عمل کرد... دعا کنین همه اون هایی که می خوان یه کمی "خودبهسازی" انجام بدن، موفق باشن... الهی آمین
نظرات ()
